تبليغاتX
خدا را با دلي شاد بپرست و به خرمي ستايش كن. دار و ندار تنهائیم -

 

مقصر دل ديوانه ماست

نمی دانم چرا بار دگر دنیا جوان گشته ؟!

نمی دانم چرا خورشید گرمایی دگر دارد ؟!

نمی دانم چرا با این طراوت لاله میخندد به روی من ؟

چرا با این ظرافت باد بازی میکند با تار موی من ؟

نمی دانم چرا موسیقی باران به روی پنجره آرام و دلچسب است ؟

نمی دانم چرا شوقی به دل شوری به سر دارم ؟

چرا من دشمنم را خوب میفهمم ؟

نمی دانم چرا من دوستان را دوستتر دارم ؟

جواب این چراها را به جز قلبم کسی دیگر نمی داند.

گمانم مرغ خوش آوای " عشقی نو "

درون سینه آهنگی طرب انگیز میخواند.

اگر چه عشق کهنه چون شراب ناب کهنه راحت جانست

ولیکن عشق نو هم " در خزان زندگی "

بی رحم و شورانگیز و ویرانگر چو توفان است.

زندگی گل سرخی است

که گلبرگهایش خیالی و خارهایش واقعی است

 

 

 

آدمي دو قلب دارد.
قلبي كه از بودن آن با خبر است و قلبي كه از حظورش بي خبر.
قلبي كه از آن با خبر است همان قلبي ست كه در سينه مي تپد
همان كه گاهي مي شكند
گاهي مي گيرد و گاهي مي سوزد
گاهي سنگ مي شود و سخت و سياه

اما قلب ديگري هم هست.قلبي كه از بودنش بي خبريم.
اين قلب اما در سينه جا نمي شود
و به جاي اينكه بتپد.....مي وزد و مي بارد و مي گردد و مي تابد
اين قلب نه مي شكند نه ميسوزد و نه مي گيرد
سياه و سنگ هم نمي شود
از دست هم نمي رود


زلال است و جاري
مثل رود و نسيم
و آنقدر سبك است كه هيچ وقت هيچ جا نمي ماند
بالا مي رود و بالا مي رود و بين زمين و ملكوت مي رقصد

اين همان قلب است كه وقتي تو نفرين مي كني او دعا
مي كند
وقتي تو بد مي گويي و بيزاري او عشق
مي ورزد
وقتي تو مي رنجي او مي بخشد...


اين قلب كار خودش را مي كند
نه به احساست كاري دارد نه به تعلقت
نه به آنچه مي گويي نه به آنچه مي خواهي


و آدمها به خاطر همين دوست داشتني اند
به خاطر قلب ديگرشان
به خاطر قلبي كه از بودنش بي خبرند....

و گاهي هم از دست مي رود...

با اين دل است كه عاشق مي شويم
با اين دل است كه دعا مي كنيم
با همين دل است كه نفرين مي كنيم
و گاهي وقت ها هم كينه مي ورزيم...



نظر یادتون نره....

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/09/13ساعت 8:50 توسط تنها |